تبليغاتX
نیزا ر -

نیزا ر

 

کابل

اواخر تابستان واوائل پاییز را در کابل وغزنی بودم وتا جای که حس وحالی وجود داشت،چشم دید ها وتجارب خویش را روزانه یاد داشت می کردم که از این به بعد تحت عنوان «زیر آسمان کابل 2» به نشر خواهم سپرد. اما به عنوان سرآغاز، یک غزل و سه دوبیتی را که یادگار آن روز هاست، خدمت تقدیم می کنم:

 

کابل! بمان به دور زمان، ماندگارتر

از ما و آفتاب بخوان آشکارتر

 

ای شهر من! عروس خراسان! زنام تو

شکّر شود تمام سخن قندهار تر

 

هر چند مؤمنم به مزارت ولی تو را

کافر نیم از این که بخوانم مزارتر

 

وقتی تویی لباس تنم در تمام فصل

خود را چگونه بی تو کشانم کنار تر

 

پس سبز باش، زنده و جاوید سالها

 سرشار از آبشار بهار و بهارتر.

کابل: تابستان 86

 

 

خداوندگار بلخ

 روان را موج هند و چین گرفته

غزل را درد کفر و دین گرفته

میان انتخاب سخت مارا

تب عشق جلال الدین گرفته.

 

نما آماده خوانِ معنوی را

و مهمان کن دوـ سه شب مولوی را

اگر خواهی که «بودن»را بفهمی

بخوان صدبار دیگر مثنوی را.

 

 دلت، شمس است، رو دنبال آن باش

غنیمت دان حسّ ناگهان باش

اگر از هر چه دیو و دد ملولی،

به راه سبز مولانا روان باش.


 کابل: 15/8/86- سیمینار جایگاه کرامت انسانی در آثار مولانا.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 17:45  توسط محمدحسین فیاض  |