روحِ هميشه درگير
بودن چه قدر مشکل ، مردن چه قدر آسان
تا مانده اي معلّق در بين بلخ ، تهران
اشکِ بدون فرياد بي آن که کس کند ياد
سهم تو از زمانه حقِ هميشه کتمان
روحِ هميشه درگير در هرطرف سرازير
افغاني، يعني امروز ازخويش هم گريزان
يک روز ، آشکارا از مرز آيي اما
«تل سيه » فرا رو يک صبح زود ، پنهان
گفتي که چندمين بار در بازي ام گرفتار
با من چه مي کند اين ، بامن چه مي کند آن
در بازي هميشه درکوه ، دشت، بيشه
بايد دويد يکسر چون نيست خط پايان.
تهران ـ 30/4/ 1385
