نگاه با عينک دودي
(نقدي بر « اسلام طالباني و اسلام آخوندي » نوشته ي : کمال کابلي )
مقدمه :
نزديک به يک ماه است که نوشته تحت عنوان اسلام طالباني واسلام آخوندي در وبلاگ نويسنده خوب هموطن،«کمال کابلي»منتشر شده است.آن موقع که اين نوشته را مرور کردم به ايشان وعده دادم که به زودي سراغش را خواهم گرفت.درست آن موقع،ايام امتحانات بود و سخت اوضاعم قمر در عقرب.امتحانات که تمام شد از قم به تهران آمدم و نکاتي را پيرامون آن مقاله يادداشت کردم که سر فرصت به آن بپردازم.بعد از چند روزي که از رسيدگي به امور منزل فارغ شدم و رفتم سراغ يادداشت ها ، ِانکشف که فرزندان خردسالم ورقه هاي يادداشت را «موشک» ساخته و روانه ي کوچه يا حويلي همسايه کرده اند.لابد خوب در يافته اند که يادداشت هاي اين خراباتي به درد نمي خورد.بناا ًباخود گفتم : «چه بهتر،من هم از خيرش گذشتم .» اخيراً پيامي از طرف کابلي عزيز در پيامخانه وبلاگ « نيزار » به نشر رسيد که کاسه ي صبرش لبريز شده است،چرا که گفته اند : «الوعدة وفا» از اين جا بود که نوشته ي زير در برابر« هل من مبارز» آن برادر شکل گرفت،گرچند دير است اما شما يک ماه به عقب برگرديد و اين نوشته را بخوانيد.
نوشته « اسلام طالباني واسلام آخوندي » گرچند به منظور يک مقاله تحقيقي وتحليلي نگارش نيافته است وصرفاً يک نوع برداشت شخصي است که نويسنده محترم آن ، راجع به تلقي شان از حوزه هاي علميه ، جمهوري اسلامي ايران ، اسلام طالباني و... به رشته تحرير در آورده است . اين جانب ، ورود به اين مباحث را براي تنوير افکار عمومي وخوانندگاني که با رسانه ها ارتباط دارند ، بسيار مفيد وضروري مي دانم ؛ مشروط بر اين که هر نويسنده اي تحليل جامع وعالمانه اي را ارائه داده واز برداشتهاي يکسونگري ، خود داري نمايد. متاسفانه در مقاله ويا نوشته کابلي عزيز رعايت اين نکته به چشم نمي خورد.
البته تذکر اين نکته هم ضروري است که امروزه نگرش ضد ايراني ونظام جمهوري اسلامي (ولايت فقيه) در ميان قشر تحصيل کرده دانشگاهي واکثريت مردم افغانستان که در داخل کشور به سر مي برند ، امر رايج است . در اين رابطه که منشاء اين نگرش در چه بوده وچه عواملي در رشد آن تأثير داشته ، به آن کار نداريم ؛ چراکه بررسي اين موضوع به يک تحليل علمي ـ تاريخي با رويکرد جامعه شناسي نياز دارد.
اما اين نکته را نبايد از نظر دور داشت که در بررسي ها وتحليل هاي اجتماعي ، ديني وسياسي در حوزه اسلام ، سياست وملت ها بايد تلا ش نمود که محور هرکدام از نکات ياد شده باهم خلط نشود .
اولين خلط مبحثي که به طور آشکارا در اين نوشته صورت گرفته ، تقسيم بندي اسلام به طالباني وآخوندي مي باشد که کار ناشايسته ي است . به خصوص اين که نويسنده محترم با دريغ وافسوس ادعا دارد که « امروزه دو نوع اسلام از دو منبع به جهان صادر و ديکته ميشود . يکي اسلام آخوند هاي مرتجع ولايت مطلقه ايران ودوم اسلام وهابي طالبي صادره شيخ هاي مرتجع عربي .
آن اسلامي که از مکه برخاست و آواي عدل و داد و برادري و برابري بود ، يک بخش آن امروزه به اسلام وهابي تغيير ماهيت داده و تنها نمونهء امت مسلمه اش ، لشکر طالبان است که همه ديده وتا هنوز ميبينيم : اسلام زن ستيز، مکتب سوز ، فرهنگ سوز ، تروريست و دشمن بشريت وعلم وپيشرفت و ترقي ، با افکار قرون وسطايي.
نوع دوم اسلام صادره از ايران آخوندي است با اوصاف ازين گونه : اسلام مرد سالار ، زن ستيز ، شيعي و فارسي زبان و متعصب از پا تا به فرق سر ، در خصومت و نفرت با ساير مذاهب و فرقه هاي اسلامي.... »
حال که محور ادّعا مشخص شد ، تذکر نکات زير را ضروري مي دانم :
يک : از آن جا که نگرش مذهبي طالبان ، ارتباط تنگاتنگ با فرقه وهابيت داشت وامروزه نيز نسبت دادن کل به جزء مُد شده است، تعبير « اسلام طالباني» تاحدودي قابل پذيرش است . اما با نگاه عميقتر نمي توان آن را مورد پذيرش قرار داد ، چرا که وهابيت ، اشاعره ، معتذله ، شيعه ي اماميه، زيديه ، اسماعليه و... هرکدام از فرقه هاي اسلامي مي باشند که داراي تفکر ويژه بوده و برداشت خاصي از اسلام دارند. و اين ،خود نشان دهنده آن است که اسلام نور واحدي است که هر کدام به اندازه ظرفيت و آمادگي ذهني خود از آن بهره مي برند.
دو : تقسيم اسلام به « اسلام آخوندي » يا « اسلام ايراني » هيچگاه قابل قبول نيست . چراکه آخوندها (روحانيت) ، يک صنف است و صنف خاص هم هيچ وقت وحدت کامل در مسائل ديني و مذهبي نداشته و ندارند . « ايران » هم يک منطقه است که اسلام نمي تواند در آن منطقه ، محدود و يا قابل تقسيم باشد . از سوي ديگر اين گونه تقسيم بندي ها باعث سبک شدن دين و اختلاف در جامعه را به دنبال دارد و اين ،خود آب ريختن به آسياب دشمن خواهد بود . به عبارت ديگر هيچ ذهن منصفي تقسيم بندي اسلام به اسلام آخوندي ، اسلام دانشجويي ، اسلام بازاري ، اسلام ايراني ، اسلام افغانستاني و... را نمي پذيرد.
سه : « ولايت فقيه » يک تز و تفکر جديدي است که در قرن اخير از سوي امام خميني (ره) ارائه شد و با تجربه عيني که طي 25 سال از اين نظام شده ، در نوع خود کاملترين نظام حکومتي اسلام مي باشد که تا به حال ديده شده است. و اما اين که محدوده ولايت مطلقه در جامعه تا چه حد است و آيا اين تفکر با تقسيم بندي مرزهاي جغرافيايي و بين المللي همخواني دارد يا نه و صدها سوال ديگر ، مباحثي است که در جاي خودش به آن بايد اشاره کرد.
مهم اين است که قرائت از ولايت فقيه به اسلام آخوندي ، درست نيست چراکه در اين نظام ، تنها ولي فقيه است که بايد ، عالم ، سياست مدار و با تقوا باشد که بتواند مرجعيت ديني و سياسي جامعه را به عهده بگيرد و راجع به ارکان حکومتي رده هاي ديگر اين قيودات را ندارد .
چهار : وقتي نويسنده محترم : تعبير «آخوندهاي مرتجع و...» را به کار مي برد ، ناخودآگاه خواننده را با نوشته اي آشنا مي سازد که تعصب ، سراپاي او را فرا گرفته و او کاملاً با نويسنده ي روبروست که هيچگاه بي طرف نيست ، بلکه نوشته او از روي غرض به رشته تحرير درآمده است . اين نوع برخورد ، کاملاً به اعتبار يک مقاله و نويسنده آن لطمه وارد مي کند که با شأن نويسنده اي چون کابلي ، مناسبت ندارد .
پنج : مسأله اسلام از دولت و مردم ايران جداست . سياست هاي دولت ايران هيچگاه نمي تواند مساوي با تمام احکام فقهي ، سياسي و اجتماعي اسلام باشد . چرا که احکام فقهي و سياسي اسلام در بسياري از مواقع تکيه بر عرف دارد و عرف هر جامعه و مملکتي با عرف جوامع ديگر فرق اساسي دارد . از اين روست که در شرايط فعلي ، تبليغ از ولايت فقيه در خارج از مرزهاي ايران به معناي بي خردي تلقي خواهد شد.
البته اين جانب نيز بسياري از شعارها و رفتارهاي جمهوري اسلامي ايران ـ چون ، « دولت امام زمان (ع) »سر بازارن گمنام امام زمان ( براي اطلاعات ايران ) « ولي امر مسلمين » ـ را نمي پسندم چرا که اين گونه شعارها خود تداعي کننده اين است که هر چه جمهوري اسلامي مي گويد و عمل مي کند ، همان ، مطابق با احکام اسلام و فقه سياسي آن مي باشد . در حالي که ميان يک تفکر و رفتار انسان ، فاصله زيادي وجود دارد . به عنوان مثال ، غيبت ، دروغ ، انصاف و ده ها دستورهاي اخلاقي قرآن را همه مي دانند ولي در مقام عمل کمتر کسي به آن ملتزم مي باشند.
بنابراين ، نظام جمهوري اسلام و قانون اساسي آن در ايران ، متناسب با نيازها وشرايط جامعه خودش مي باشد ، نه جامعه ديگر . و اما اين که در مقام عمل ، سردمداران آن با مردمش چه مي کنند و مردم نسبت به آنها چه قضاوت دارند ، مربوط به خودشان است . وظيفه ما اين است که به عنوان يک ناظر بايد بي طرفانه مطابق با واقعيت آن جامعه قضاوت نماييم .
شش : گرچند ما وکيل مدافع جمهوري اسلامي ايران نيستيم ونسبت به برخورد هاي ايران با مهاجرين هموطن خود حرفهاي زيادي داريم، ولي قضاوت جناب کابلي نسبت به آن نظام را نيز مبتني بر واقعيت نمي دانيم . ايشان در نوشته خود آورده اند : « اسلام مرد سالار ، زن ستيز ، شيعي و فارسي زبان و متعصب از پا تا به فرق سر ، در خصومت و نفرت با ساير مذاهب و فرقه هاي اسلامي »
فکر مي کنم که عنان احساسات در اين قسمت از دست کمال عزيز در رفته وايشان با پيش فرض هاي گوناگون ويکسونگري به داوري نشسته است .شايد منابع ايشان ، تنها همان دو سايت « آواي رهايي» و «ايران امروز » مي باشد که بر خلاف دولت ايران قلم مي زنند .
آقاي کابلي ، نيک مي داند که قضاوت از نگاه مخالف ـ بدون درنطر داشت استدلال طرف مقابل ـ هيچ وقت منجر به تحقق عدالت نخواهد شد . حقير که از نزديک با جامعه ايران آشنا بوده وبا نقطه قوت ها ونقطه ضعفهاي آن تاحدودي آشنايي دارم ، به خوبي مي بينم که جامعه ايران قريب به 80 درصد ، يک جامعه زن سالار است تا مرد سالار. اگر منظور آقاي کابلي ، رئيس جمهور ويا رهبر نبودن زنان در جمهوري اسلامي است اين ، به دلايل وتحليل نظام ايران از موانع تصدي سمت هاي يادشده براي زنان درجامعه ، برمي گردد. اگر منظور،کل جامعه ايران مي باشد ، اکثريت زنان به اشکال گوناگون در محيط خانه به طور مطلق ودر اجتماع به طور نسبي بر مردان حکومت کرده و سِمت هاي بالاي چون نمايندگي پارلمان و... را دارند .
از سوي ديگر ، تعبير « اسلام زن ستيز » را هم نمي توان در نظام جمهوري اسلامي را پذيرفت چرا که بر اساس مباني ديني ومذهبي ما ؛ دلايل کافي براي هويت بخشي وحضور زنان در اجتماع وجود داشته وآن ها از جايگاه حقوقي واجتماعي ممتازي برخوردارند. اگر مبنا والگو پذيري جناب کابلي ، تساوي حقوق زن ومرد بر اساس کنوانسيون حقوق بشر باشد که اين مبنا با دلايل متعدد ديني ، علمي وتاريخي قابل رد است ، زيرا زنان از لحاظ فيزيکي ، روحي ورواني آمادگي تساوي حقوق کامل با مردان را ندارند .
نا گفته پيداست که نسبت هاي نا رواي ديگري نيز به جمهوري اسلامي ايران درپايان نوشتار يادشده داده شده است که ما از آن رد مي شويم . اما آن بخشي که مستقيم به حوزه علميه وطلاب افغانستان ارتباط دارد ، نياز به حلاجي وبحث دارد که از نظر خواهد گذشت .
کمال ما در نتيجه گيري خودش از اسلام ايراني ، تأثير آن بر طلاب افغانستان و نحوه پذيرش اين طلاب مي فرمايند : « در گير و داري چنين ، عده اي خاص « نه همه در مجموع » که به حمايت سپاه پاسداران و حزب الهي ها و لباس شخصي ها و سازمان امنيت ايران ، بورس هاي تحصيلي دريافت داشته و به قول خود شان « علوم مهدويت » تحصيل ميدارند ، با لنسبه د ست شان به دهان شان ميرسد و از آرامش نسبي برخوردار اند . در حجره هاي حوزه هاي علميه ، زير باد پنکه ها لميده و چاي و دشلمه مي خورند و زمين را تا آسمان با ريسمان خود شان گز مي کنند و قضاياي عمده جامعه بشري هم ، در حجره هاي همين طلبه هاي کرام ، حل و فصل مي گردد و ....
فردا که اينان مع الخير به وطن باز گردند ، با تخصص در علوم مهدويت ، و دماغ هاي پر از نفرت و تعصب جنسيت و نژاد و قوميت و قشريت ، البته کار شان بهم اندازي هاي فرقه هاي ديني مذهبي و شاخ به شاخ کردن مسلماناني بلاکشيدهء وطن ما خواهد بود . »
وقتي اين بخش پاياني را مرور کردم ، واقعاً متأسف شدم که چرا يکي از نويسندگان خوب هم وطن ما (که اينجانب به تازگي افتخار آشنايي با ايشان را داشته ام ) درباره حوزه عليمه و طلاب افغانستان اين گونه قضاوت مي کند . فکر مي کنم که برخورد قشري ، هيچ وقت کار را به جايي نخواهد برد چرا که با دنبال نمودن اين شيوه به جاي ايجاد جوّ آرامش و همکاري ، تنش و حسياست ها بيشتر خواهد شد . واقعيت اين است که امروزه قشر حوزه اي و دانشجويي ما بيش از پيش نياز به همکاري و هم فکري دارند تا بتوانند رسالت ديني و اجتماعي خويش را در برابر مردم و نسلهاي آينده ادا نمايند .
البته برخوردهاي تعصب آميز قشري و صنفي از دير زماني در ميان علما ، طلاب و دانشگاهيان چه در ايران و چه در افغانستان وجود داشته است که قضاياي تأسف باري را حکايت مي کند . در اين رابطه ، نه دُکم انديشي ، يک جانبه نگري و تقدس گراييي برخي از علما قابل قبول است و نه افراط گرايي ، يک جانبه گرايي و قرائت هاي انحرافي از دين و مذهب از سوي برخي از دانشگاهيان .
به نظر اين قلم هيچ خط سرخي ميان اين دو قشر محترم و مؤثر جامعه وجود ندارد که آنها نتوانند در کنار هم به آموزش ، تحقيق و مباحث علمي بپردازند . چراکه با تعهد و اعتقاد به اصول و مباني ديني ، کمتر اختلافي در فروع و مسائل استنباطي پيش خواهد آمد . افزون بر اين که متأسفانه در کشور ما بحث هاي آزاد علمي و تحقيقات گروهي يا اصلاً وجود نداشته و يا کمتر بوده است . از اين روست که بزرگترين آرزوي اين قلم ، راه افتاد جو علمي و نقدهاي منصفانه ، مبتني بر چهارچوب اخلاقي و علمي آن مي باشد .
از حاشيه که بگذريم ، جناب کابلي در پايان نوشته خويش نکات زير را ادعا مي کند :
1 ـ درگيرو دار اوضاع آشفته اسلام ايراني ! عده اي خاصي براي تحصيل در حوزه عليمه بورسيه مي شوند .
2ـ پس از انجام مرحله فوق آقايان بورسيه شده ها مشغول تحصيل علوم
مهدويت مي شوند .
3 ـ هنگام تحصيل در کمال آرامش به سر برده و قضاياي عمده جامعه بشري
هم در همين حجره هاي طلبه هاي کرام حل و فصل مي گردد .
4 ـ سر انجام افراد ياد شده با تخصص در علوم مهدويت و دماغي پر از
نفرت، تعصب جنسيت ، نژاد و قوميت ، مع الخير به وطن برمي گردند .
با تأمل و تحقيق اجمالي ازتاريخ حوزه علميه و تحول اساسي آن بعد از انقلاب اسلامي ايران و با توجه به نوع نگرش طلاب جديد به مسائل جهاني و تخصص آنها در رشته هاي فلسفه ، علوم سياسي ، جامعه شناسي ، مديريت ، کلام جديد و قديم ، علوم قرآني ، تاريخ و... به دست مي آيد که حرفهاي برادر کمال ، ادعايي بيش نيست . تعجب ما در اين جاست که جناب کمال ـ به قول يکي از بازيگران سريال ايراني ـ اين حرفها را با چه استنادي از خودش در وَه کرده ؟
حوزه هاى عليمه از گذشته تا اکنون يک نهاد مستقل از حکومت ها بوده و خواهد بود . لذاست که کمتر وارد جريان ها و بازي هاي معمول سياسي شده است .علاوه بر اين که در گذشته ها هر چند سطح فراگيري علوم ، محدود بوده ولي در شرايط حاضر وضعيت کاملاٌ فرق کرده است .
اگر جناب کمال در سفر سياحتي خود در قم تشريف بياورد ، خواهد ديد که طلاب جوان حوزه ، با طلاب 30 ـ 40 سال پيش کاملاً فرق کرده است تا آنجايي که برخي را اين جانب ، راديکالتر از هر دانشجويي مي دانم که در دانشگاه هاي داخل و خارج مشغول تحصيل مي باشند .
از سوي ديگر ، اگر جناب کابلي ، به بيوگرافي بسياري از شاعران ، نويسندگان مطرح امروز جامعه ما نگاهي بيندازند ، خواهند ديد که نزديک به 80 درصد آنها طلبه بوده و يا در ارتباط و همفکري با طلبه ها در عرصه قلم و انديشه حضور پيدا کرده اند. در رابطه با اين ادعا که طلبه ها در کمال آرامش بسر برده و... بايد گفت : درست است ، نسبت به بقيه مهاجرين ، طلبه ها از لحاظ اقامت قانوني مشکلي ندارند ولي از لحاظ جنگ هاي رواني ، مشکل معيشت و دغدغه هاي اقتصادي ، بالاتر از بقيه هموطنان مهاجر خود نيستند . ودر رابطه با حضور نسبتاً انبوه طلاب افغانستان در حوزه علميه تذکر اين نکته ضروري است که اکثر اين طلاب از جور زمانه در عالم هجرت طلبه شدند . بنابراين ، نه به بورسيه اي در کار بوده و نه تخصص در علوم مهدويت و چيزهاي ديگر .لذاست که قضاوت پاياني حضرت کمال ، واقعاً از آن دسته گلهايي است که تنها ايشان به آب داده و جز نگاه بدبينانه به حوزه ، علما و طلاب چيز ديگري از آن به دست نمي آيد. البته حضورتعداد انگشت شماري از آن دسته که ايشان ادعا کرده ، هيچگاه به منزله کل يک مجموعه نخواهد بود .
سخن پاياني حقير اين است که کابلي عزيز و صدها کابلي ديگر ، ضروري است که با وسعت نظر همراه با دقت و تأمل و تا حد امکان ، تحقيقي و علمي قلم بزنند که در آن صورت ، صدها روح مشتاق آماده تبادل نظر و استفاده از تجربه هاي هم ديگر خواهد بود . برخوردهاي احساساتي و قضاوت هاي قشري ، يک جانبه گرايي ونگاه با عينک دودي از هر کسي که باشد ، قابل پذيرش نيست ، چه اين که دنيا ، امروزه به سمت گفت و گو ، تفاهم و علم محوري و کارهاي تحقيقي و علمي در حرکت است .
البته بي مناسبت نيست که اين نوشتار را با چند دو بيتي اي که يک و نيم سال پيش سروده ام ، به پايان ببرم ؛ زيرا در آن روز نيز فضاي را احساس مي کردم که مرا متهم به از خود بيگانگي مي کنند و يا از من شبحي مي سازند که همواره بايد از آن فرار کرد و.... در هر صورت اين هم دو بيتي ها . اميدوارم که حضرت کمال از نگارش اين نوشتار رنجيده خاطر نباشد :
گفت و گو
1
تمام تار و پود م جستجويه
سر شتم واژه هاي توبه تويه
بيا با واژه هايم آشتي کن
که اين دل تشنه يک گفت و گويه.
2
بزن بالا برادر ! آستين را
بينداز از نگاهت ذره بين را
ببين، من هم خودت هستم ، هماني
که خواندم با تو درس مهرو کين را.
3
نه تو جبري و نه من اختيار م
مترس از من بيا بنشين کنارم
از اول در ميان اين دو دريا
مقيم با غهاي بي شمارم.
4
اگر معبود تو از من نهان است
به ذرّات و جودم مهمان است
خداوندي که من دنبال اويم
خداي عاشقان و عارفان است.
5
اگر گبري ، اگر ترسا ، مسلمان
شبي بر سفره من باش ، مهمان
مرا با ساحت ايمان کلامي است
بگو با اين پريشان ، چيست ايمان؟
6
اگر ايمان ، سرا يشهاي دين است
و يا پرواي روز وا پسين است
به وا لله که ايمان من و تو
بسان طوطيان شکرين است.
7
زمان در پيچ و تابه اين ، قشنگه
قشنگ از آن جهت که رنگ رنگه
در اين آشوب رنگ آيا کسي هست
که هر جا بگذرد پايش نلنگه ؟
8
هنوز اين ذهن هاي ما پريش است
پر از انديشه دستار و ريش است
بيا اي عقل کمک کن که دايم
زمان در فکر قبض و بسط خويش است .
والسلام
29/4/1385
