تبليغاتX
نیزا ر -

نیزا ر

             

               درفكرِ بودن (متن کامل)

 

    (نگاهي به رويكردهاي قومي و مذهبي هزاره ها و بررسي دلايل پيروزي وشكست آن ها در 25 سال اخير)

                                                                   

                    مقد مه :

اسلام و مليت دو عامل تشكيل دهنده هويت ملي در افغانستان:  كشور افغانستان ، تشكيل يافته از اقوام و قبايل مختلفي است كه اكثريت قاطع آنها از سالهاي دور به اين سو در سايه اسلام زندگي نموده است. پيوند تاريخي اين مردم به اسلام و به سرزميني به نام افغانستان سبب شده است كه اين كشور ، روحيه بيگانه ستيزي و استقلال را در خود نهادينه نمايد. پذيرش اين نكته ، ‌هر مرد و زن افغانستاني را وادار مي كند كه در راستاي شكل گيري هويت ملي گامهاي اساسي را برداشته و در راستاي تحكيم پايه هاي آن تلاش نمايد؛ پايه هاي شكل گيري هويت ملي ، پذيرش ظرفيت هاي موجود اقوام ساكن در كشور و به كارگيري امكانات موجود در راستاي توسعه اين هويت مي باشد. تعريف و پذيرش هويت ملي ـ تا آن جاي كه هر مرد و زن افغان خود را متعلق به اين سرزمين بداند و بدان افتخار كرده و در تمام زمينه ها ملي فكر نمايد- ضرورتي است كه هيچ كس در آن ترديد ندارد . اما با وضعيت موجود كه كشور در غبار بحران هاي قومي ، قبيله اي وخودخواهي سياستمداران آن گم مي باشد ، چه راه هايي وجود دارد كه ما بتوانيم به هويت ملي (به معناي واقعي آن) برسيم؟

به نظر مي رسد كه پاسخ اين سوال ، تا اندازه اي ، مشكل و از چارچوب اين نوشتار خارج است . اما تا آنجايي كه ارتباط به موضوع دارد خواهيم گفت كه به طور خلاصه يكي از راههاي موثر در شكل گيري هويت ملي ، شناسايي و پذيرش هويت قومي است. تا زماني كه ما نتوانيم هويت خود را تعريف كرده و بر اساس اين تعريف برنامه ريزي كنيم چگونه مي توانيم حرف از وحدت وهويت ملي بزنيم ؟ از اين روست  كه بحث از هويت ، رويكردهاي قومي و مذهبي براي هريكي از اقوام ضرورت پيدا مي كند. اين جانب در مقالات (هزاره ها و بحران هويت 1و2) تاكيده داشته ام كه در كشور ما تعاملات سياسي ، اجتماعي و استراتژي ها ، قومي است و برخي از اقوام ، در اين راستا تا حدودي موفق بوده و برخي يا نتوانسته است اين استراتژي را بفهمد يا اين كه فهميده اما در گير عواملي بوده كه نتوانسته است از اين راهكار بهره برداري مناسب را بنمايد.

هزاره ها يكي از اقوام مهم و تاثير گذار در كشور از دسته دوم اقوام ياد شده است كه از گذشته هاي دور به اين سو درگير بحران هاي دروني و بيروني است. بدون ترديد ، هر يك از اين بحران ها و موفقيت ها در برخي از زمان ها معلول عوامل ، استراتژي و رويكردهايي است كه يكايك آنها را بايد شناخت. نوشتار زير ، در پي آن است كه مسائل ياد شده رامورد بررسي قرار دهد، اميد است كه خوانندگان محترم ـ به خصوص نويسندگان عزيز ، در تكميل آن ما را همراهي نمايند.

 

رويكردهاي متفاوت هزاره ها در 25 سال اخير:

اريخ 25 ساله اخير كشور همراه با حوادث و تحولات گوناگوني است كه جاي بحث فراوان دارد. و در اين ميان ، تاريخ 25 ساله هزاره ها ، بيانگر حوادث تلخ و سنگيني است كه از يكسو دل هر انسان نيك انديش را به درد مي آورد، و از سوي ديگر همين تاريخ از شكوه ، خودباوري و عظمت مردمي سخن مي گويد كه گفتن و شنيدن آن دل انگيز است. پر واضح است كه نقش نخبگان و رويكردهاي آنان در آفرينش حوادث ياد شده ، كاملاً موثر مي باشد. از اين روست كه در بررسي رويكردها ، دو رويكرد مذهبي و قومي را به وضوح در گفتار و رفتار آنان شاهديم. از اين جهت ـ در ابتدا ـ رويكرد ها را مورد بررسي قرارداده ، سپس دلايل موفقيت وشكست رويكرد ها را شرح خواهم داد:  ت

 

الف- رويكرد مذهبي:

كودتاي هفت ثور تره كي ، انقلاب مردم افغانستان عليه رژيم كمونيستي و قواي متجاوز شوروي ، رستاخيزي بود كه مردم را يكباره از خواب ديرينه بيدار كرد. به اعتراف اغلب نويسندگان تاريخ اخير افغانستان ، هزاره ها اولين كساني بودند كه به رهبري روحانيت ، علم مقاومت را بلند كرده و با برچيدن پايگاه هاي حكومتي رژيم كابل از مناطقشان ، دست به ايجاد تشكيلا ت منسجم زدند و حكومت محلي مبتني بر ساختار قوانين مذهبي را به وجود آوردند . اين تشكيلات كه «شوراي انقلابي اتفاق اسلامي » ناميده شد ، با شعار و رفتار مذهبي اعلام موجوديت كرد. گفتمان مذهب از آنجا زيربناي اين تشكيلات را شكل مي داد كه از يكسو رهبري آن را روحانيت به عهده داشته و با دشمن ديني (دولت كمونيستي) رودر رو بودند.از سوي ديگر در كشور همسايه (ايران) انقلاب بزرگي به رهبري مرجع بزرگ شيعه حضرت امام خميني (ره) به پيروزي رسيده بود و اين نكته ، خواه ناخواه ، رهبران سياسي تازه كار اين قوم كه تعلق خاصي مذهبي به رهبران ديني خود داشتند ، را به سمت خود مي كشانيد. البته تعقيب اين خط سياسي ريشه در سركوبي قومي آنها در دوران پيش از كودتاي هفت ثورتوسط دولت هاي وقت هم داشت. همه ي اين عوامل دست به دست هم مي دادند تا رهبران قوم ، استراتژي مذهبي را به عنوان تنها راهكار و بزرگترين هدف ديني و سياسي خود تلقي نمايند . گرچند فلسفه وجودي مذهب براي اين است كه خود ، راهي آسوده و به دور از دشواري ها براي رهپويان باشد ، اما استراتژي مذهبي ـ در مقام عمل ـ به خصوص در جامعه آن روز با دو مشكل اساسي روبرو گرديد كه پيامدهاي ناشي از آن ، هزينه هاي بسيار گراني را بر جامعه ما تحميل كرد ؛ اين دو مشكل عبارت بود از :

1-      نبودن تعريف درست از مذهب و نحوه تطبيق مباني آن در جامعه :

مذهب تشييع به جهت دارا بودن فقه سياسي و مباني استنباطي جامع و پاسخگو در همه زمان ها و مكان هاست. از اين روست كه فقها ،‌نقش زمان و مكان را در احكام فقهي دخيل مي دانند. البته ، پذيرش اين سخن به معناي اين نيست كه هر عالم و طلبه تازه و به دوران رسيده اي مي تواند احكام را مطابق برداشت هاي خويش به دست‌آورده وهر گونه رفتار سياسي و اجتماعي خويش را بدان توجيه نمايند ؛ بلكه اين كار از عهده كساني بر مي آيد كه از يكسو مباني استنباط در دست آنها بوده و از سوي ديگر از تاريخ و سرگذشت جامعه خويش به خوبي آگاهي داشته باشد. بناءً متخصّص در امر دين و مذهب كسي است كه علاوه بر تخصّص در فقه و اصول در تاريخ و شناخت جامعه خويش نيز متخصص باشدتا بتواند مباني پيوند دين و سياست را شرح بدهد. متاسفانه جامعه شيعه در افغانستان ، كمتر از اين گونه عالمان و دانشمندان آگاه به تاريخ و زمان را داشته و دارد. از اين روست كه مذهب در اين جامعه ـ به گونه ي شايسته آن ـ تعريف نگشته و كمتر تطبيق شده است، والا طي 25 سال آن همه فراز و فرود رفتارهاي متناقض سياسي ، اجتماعي و حتي فقهي را شاهد نبوديم. بررسي استراتژي مذهبي جامعه هزاره و شيعه ، نشانگر آن است كه اين استراتژي كمتربا واقعيت هاي جامعه افغانستان همراه بوده است و از آن به صلاح مذهبي و قومي استفاده شده است. به عنوان مثال ،‌ آيا شعار ولايت فقيه دادن (كه بر گرفته از نگرش خاص مذهبي ، آن هم در ايران است) و پافشاري در اجراي اين تفكر در افغانستان امكان پذير است؟ آيا واقعيت جامعه افغانستان اجازه مي دهد كه ما تمام برنامه هاي خود را از اين راهكار دنبال نموده و از جان و مال خويش مايه بگذاريم؟ مسلم است كه پاسخ منفي است ، زيرا واقعيت جامعه افغانستان (حضور بيش از 70 % اهل سنت ) غير از جامعه ايران است. اما با كمال تاسف ، رهبران ما بيش از 15 سال همين شعار را داده و در همين راه حركت نمودند.

گروه هاي موسوم به «پيروان خط امام » كه بعداً بيشتر آنها ، عنوان گروه هاي «هشت گانه» را به خود گرفت ، همه و همه در خط ولايت فقيه حركت مي كردند . در سال 68 كه تمام نخبگان هزاره و شيعه (به جز چند نفر مانند آيت الله محسني ، آيت الله محقق و آقاي سيد جاويد و...) در باميان «ميثاق نامه» وحدت را امضاء نمودند. در بند اول آن ،‌ چنين نوشتند:« تداوم و تشديد مبارزه براي ايجاد حكومت اسلامي مبتني بر قرآن وسنت و اصل ولايت فقيه.» (1)

تدوين اين ميثاق نامه در شرايطي بود كه ده سال از مبارزه مردم افغانستان در برابر اشغالگران و جنگهاي داخلي مذهب گرايان با يكديگر مي گذشت. در واقع ده سال تجربه سياسي و حكومت هاي محلي نخبگان ياد شده ، اين ضرورت را بر آنها هويدا كرده بود كه در قالب يك تشكيلات ، خود را منسجم نمايند. (در حقيقت تا چهار ـ پنج سال همين طور هم شد) اما وابستگي فكري به ولايت فقيه ؛، هنوز هم در خط و مشي سياسي آنها وجو داشت.

2-      قرائت هاي مختلف از مذهب:

مذهب تشيع به دليل دارا بودن مباني فقهي جامعه كه برگرفته از مكتب ائمه معصومين (ع) است ، تنها منحصر به احكام عبادي خاص نيست ، بلكه احكام عبادي ، سياسي و اجتماعي آن پررنگتر از احكام عبادي است. سيره و رفتار اجتماعي ، سياسي امامان ما يكي از منابع استنباطي ، در مسائل سياسي و اجتماعي و حتي مسائل عبادي است. اما با اظهار تأسف در طول تاريخ ، فقهاي ما كمتر به اين مسائل پرداخته و پرورش دادند. (جز احكام عبادي و غير سياسي ـ اجتماعي كه الي ماشاءالله كار شده است) لذاست كه در عرصه عمل و در مقابله با مسائل حقوقي ـ سياسي و بين الملل ، قرائت هاي مختلفي صورت گرفته و گاهاً اين قرائت ها سر از انحرافات در مي آورد.

سوگمندانه بايد گفت كه در افغانستان از آنجا كه مذهب گرايان كمتر متكي به مسائل ذي ربط چون مصالح قومي ، منطقه اي و بين المللي بوده اند ، خطر تحريف و استفاده هاي  نادرست از مذهب همواره وجود داشته و دارد.

  جنگهاي خونين داخلي كه با وجود نيروهاي اشغالگر شوروي در كشور از سال 58 تا 1368 ميان گروه هاي شيعي صورت گرفت ، صدها قرباني ، بي خانماني و جنايات نا بخشودني بي شمار را به دنبال داشت ، همه و همه به نام مذهب صورت گرفت . بر همين مبنا بود كه طرفين درگير ، يكديگر را محارب و مهدورالدم و نيروهاي خود را «مجاهد» و مدافع خطاب كرده ، مقتولين خويش را «شهيد» مي گفتند.

اگر اجازه دهيد از اين دوران تلخ به عنوان « هزاره كشي مذهبي» ياد نماييم ، چراكه صدها فرزند هزاره در جنگهاي خونين گروهي به نام مذهب و اعتلاي دين قرباني شدند. درسال 1371 كه بساط دولت داكتر نجيب بر چيده گشته و پس از استقرار دولت مجاهدين ، جنگهاي خونين قومي درگرفت ، بازهم در سطح كشور ،   رد پاي مذهب و دين دوباره در سنگرهاي نبرد ديده شد. فتواي جهاد حكمتيار عليه مسعود و ژنرال دوستم (موقعي كه دوستم با مسعود بود) و بالعكس، فتواي جهاد برهان الدين رباني عليه حكمتيار و ژنرال دوستم (آن زماني كه با حكمتيار بود) جنگهاي خانمانسوز قدرت كه به نام دين صورت گرفت ، نمونه هايي از سوء استفاده از دين و مذهب   مي باشد. اما از همه جالبتر ، در اين آشفته بازار جنگهايي به نام دين و بازي با ارزشهاي ديني ، ظهور پديده اي به نام « طالبان » است كه با حمايت هاي دلاري آمريكا وارد صحنه افغانستان گرديد. شعارهاي فريبنده ديني همراه با دلارهاي آمريكايي طالبان ، سنگر فرماندهان محلي پشتون ها را يكي پس از ديگري فتح نموده ، به زودي آن ها  را به يك قدرت پشتونگرا تبديل كرد. آنگاه كه طالبان پشت دروازه هاي كابل رسيد ، آقاي حكمتيار با عقب نشيني تاكتيكي خود ، استاد مزاري متحد و هم پيمان جنگي اش در برابر مسعود را تنها گذاشت و طالبان هم از فرصت به دست آمده ، استا مزاري اولين رهبر قومي هزاره ها را از سر راه برداشته ، تمام فشار نظامي اش را متوجه تاجيك ها و نيروهاي هم پيمان با او ساخت . در ابتدا ، احمدشاه مسعود و همپيمانانش طالبان را تا پشت دروازه هاي كابل عقب راندند. به همين جهت زماني كه طالبان به دروازه هاي باميان و مزار شريف رسيد ، فجايع دردناكي به وقوع پيوست كه بررسي آنها از حوصله بحث خارج است. خلاصه اين كه آتش جنگ بيش از پنج سال شعله ور بوده و همچنان تعقيب و گريز ، تحريم هاي اقتصادي ، وحشي گري و فشار بر مردم رنجكشيده افغانستان در سايه شعارهاي دين ، ادامه داشت. باداران طالبان ،زماني كه ديدند ، پروژه طالب نيز در برابر مقاومت مخالفين (هزاره،تاجيك و ازبك) از كارايي افتاد ، احمدشاه مسعود ، مهمترين تؤري پرداز جنگي و سياسي مخالفين را با حمله تروريستي از سر راه برداشت و همزمان با اين ترور ، برج هاي نيويورك را منفجر نموده ، زمينه حمله به افغانستان را فراهم كرد.

  پس از تشكيل دولت جديد با حمايت آمريكا و متحدين ، تمام گرد و غبارهاي نشسته بر رخسار مردان خسته از جنگ ، با آب هاي بسته بندي شده دموكراسي شستشو داده شد. اينك اين مردم آشفته افغانستان است كه ديروز شاهد و قيحانه ترين جنگ ها به نام دين و دينگرايي بودند و امروزه يك باره شاهد دموكراسي و حضور نيروهايي به نام حافظ صلح و...

  حال ، سئوال اين است كه پشت پرده جنگ هاي به نام دين و مذهب و ارائه تصوير نامطلوب از دين چيست؟ ذهنيت جامعه ـ به خصوص جوانان سرزمين افغانستان چه برداشتي از قضاياي ديروز و امروز دارند ؟ و اصولاً ذهن شفاف و آماده آنها چه پيوندي ميان اين قضايا برقرار مي كنند؟ با توجه به وضعيت موجود ، آينده كشور به كجا خواهد رسيد؟ وظيفه نويسندگان و كساني كه دغدغه ديني را به معناي واقعي كلمه دارند ، چيست؟ و صدها از اين گونه سوالات كه پاسخ دادن به آنها وظيفه هر فرد تحصيل كرده افغانستان است.

 

ب- رويكرد قومي

در كنار رويكردهاي مذهبي ـ آگاهانه و يا ناخودآگاه ـ در سه مرحله رويكرد قومي هزاره ها را در تاريخ 25 سال اخير شاهديم. در اين سه مرحله ،‌ انسجام لازم دروني صورت گرفته و تلاشها در راستاي استحكام اين رويكردها در ابعاد مختلف ، متمركز بوده است ، اين سه مرحله به شرح زير است:

1-       تشكيل شوراي انقلابي اتفاق اسلامي افغانستان (1358 ) :

                       خيزش عمومي هزاره ها هر چند در ابتدا جنبه محلي داشت اما به زودي از هماهنگي عمومي بر خوردار گشته و با حضور شخصيتهاي قوم ياد شده در  «ورس» تشكيلات يا دولت محلي را به نام « شوراي انقلابي اتفاق اسلامي افغانستان » به رهبري آيت الله سيد علي بهشتي ، به وجود آوردند . به كارگيري تعبير « دولت محلي » از آن جهت است كه دولت ياد شده ، در تمام ولايات و ولسوالي ها ي تحت قلمرو ، والي و ولسوال تعيين نمود و به عنوان يك دولت ، سربازگيري و گرفتن ماليات را در پيش گرفت . در واقع ؛ تشكيلات ياد شده ، اولين تشكّل و تجربه سياسي هزاره ها در قرن اخير بود كه از آن مي توان به عنوان يك تشكّل سياسي و انسجام قومي ياد كرد. در اين تشكيلات از آن جا كه طايفه ها و قبايل مربوط به قوم هزاره (سيد و هزاره ) حضور داشتند ، انتظار مي رفت كه روز به روز بر انسجام خويش تاكيد نموده و به عنوان الگويي از تشكيلات منسجم قومي تبديل گردد. اما با اظهار تاسف بنا به دلايلي كه به آن اشاره خواهم كرد ، ديري نپاييد كه پايه هاي اين حكومت ، متزلزل گشته و سر انجام با انشعاب هاي پي در پي به يك گروه كوچك تبديل گرديد.

                      2ـ تشكيل حزب وحدت اسلامي افغانستان  ( 1368) :

دومين همبستگي و تشكل قومي هزاره ها ، پس از ده سال تجربه جنگهاي قدرت طلبي و ديدن آسيب هاي فراوان ، در سال 68 در باميان به وجود آمد. چنانچه قبلاً به آن اشاره شد ، در يك گردهمايي بزرگ ، اكثر شخصيت ها و نخبگان هزاره ، طي چهار روز جلسه و بعد از انحلال احزاب خويش « ميثاق وحدت » را براي تشكيل حزب وحدت اسلامي امضاءنمودند. (اين جانب هيچگاه آن لحظه اي كه آقايان پس از امضاي ميثاق نامه بر روي قرآن مجيد ،‌ و لمس كردن تيغي به عنوان تيغ ابالفضل (ع) مراسم دعاي وحدت را با چشمان گريان برگزار كرده و در حالي كه دستهاي به هم گره خورده به سمت آسمان بلند شده بود را فراموش نمي كنم ، درست يادم هست كه سيد حسين انوري سر را به ديوار تكيه داده بود و زار زار مي گريست تا احساساتش رادر برابرآن قدرت وعظمت نشان دهد . اما ...)

 به  هر حال ، تشكيل حزب وحدت اسلامي ، هر چند در تبين اساسنامه و استراتژي خويش با نقطه ضعفهايي همراه بود ، بار ديگر جرقه اميد را در ميان هزاره ها به وجود آورد . انعكاس اين حركت سياسي و قومي ، چنان بود كه گروه هاي پيشاورنشين و دولت كابل را به حيرت واداشته و آن ها كم كم بدانسو مي رفتند كه در برابر اين قدرت جديد موضع خويش را تغير دهند . تشكيلات ياد شده آثار و نتايج فراواني را در پي داشت . اما مهمترين آن ، كاشتن نهال خودباوري و اعتماد به نفس ـ ونشان دادن تصويري كه هزاره ها هم مي تواند يك قدرت باشد ـ بود كه بعدها در سالهاي 71 به بعد با حضور شوراي مركزي در كابل و درخشش بي سابقه استاد مزاري به عنوان رهبر قومي هزاره ها ، ثمرات خويش را نشان داد.

 

3ـ اولين انتخابات رياست جمهوري و كانديد شدن حاجي محمد محقق:

گرچند در انتخابات رياست جمهوري ، تعدادي از چهره هاي سياسي كشور با گرايشها و ديدگاه هاي متفاوت شركت نمودند ، اما حضور آقايان حامد كرزي ، حاجي محمد محقق ، يونس قانوني ، و ژنرال دوستم بسيار معنادار بود. حضور اشخاص ياد شده و نحوه انتخاب معاونين قومي آنها ، صف آرايي ها را به گونه ديگر ترتيب داد. حضور حاجي محمد محقق در انتخابات ، يك بار ديگر حضور پر رنگ هزاره ها را در صحنه به همراه داشته و آنها را به سمت احياي هويت دوباره شان سوق داد. اين حضور آنقدر زيبا و ستودني بود كه پير مردها و پيرزن ها از نيمه شب به سوي صندوق هاي اخذ راي راه افتاده و راه هاي درازي را پيمودند. اوج اين حضور در برخي نقاط آن گونه خود را نشان داد كه از جمله پير زني از باميان به كابل آمده و در كنار صندوق اخذ راي در مقابل دوربين خبرنگاري گفت :« در كابل آمده ام كه رئيس جمهور تعيين كنم .» ( اين جمله براي من بسيار معنا دارد و شايد هيچ وقت نتوانم احساسم را در اين رابطه با قلم بيان كنم.)

در هر حال ، انتخابات با تقلب هاي آشكار و اعتراض اكثريت قاطع كانديداتورها برگزار شد و در آن ميان ، آراء محمد محقق در برخي نقاط ـ از جمله ولايت غزني ـ از بين رفت. با وجود تقلب در سطح عمومي و فعاليت هاي آقايان : خليلي ،  سيد مصطفي كاظمي، سيد جاويد ، سيد انوري ، سيد عالمي و... در ميان هزاره ها و تاثير گذاري بر بخشي از آراء آنها باز هم آقاي محقق نفر سوم شد.

  در هر صورت ، موقعيت جديد محمد محقق ، او را به عنوان نماد قومي تبديل كرده ، افكار عمومي را به سوي خود جلب نمود. و اين موقعيت ، ايجاب مي كرد كه وي گامهايش را شمرده شمرده برداشته بدانسو مي رفت كه تاريخ قومي و احساسات مردمي ، بر آن صحه مي گذاشت . اما او در انتخابات پارلماني چه در قسمت معرفي نمايندگان و چه در قسمت درون پارلمان دچار اشتباهاتي شد كه نبايد مي شد. اينك ، برخي بر اين باورند كه روكرد قومي سوم هم شكست خورد ه وبايد در فكر ديگر بود . گرچند اين باور هم قابل تأمل است ، اما اين موضوع از اين جهت كه دغدغه امروز مارا تشكيل مي دهد ، در بخش بررسي شكست ها بحث خواهم كرد.

  اكنون اين سوال مطرح است كه چرا در سه مرحله ياد شده كه از آن به   « رويكردهاي قومي » ياد كرديم ، هزاره ها شكست خوردند و چه عواملي باعث شد كه رويكردهاي فوق نتوانست تا آخر خط همچنان قاطع ، مصمم ويكپارچه، ايستادگي نمايد ؟ پاسخ به اين سوال را نيز در سه مرحله ديگر در بررسي خواهيم كرد.

                                   

 

دلايل شكست رويكرد اول قومي :

            1ـ نبودن تجربه:

 تجربه در زندگي ، به خصوص در مسائل سياسي وحكومتي از اهميت ويژه اي برخوردار است.چرا كه كار سياسي و حكومتي چنان از پيچيدگي برخوردار است كه دانش،مهارت وتجربه خاص خودش را مي طلبد.در اين رويكرد، كساني وارد بازي سياسي شدند كه يا از گوشه ي مدارس ديني بااطلاعات اندك سياسي واجتماعي  وارد صحنه گشته يا مستقيم از كارهاي دهقاني بر خواسته ، بيل و كلنگ را كنار گذاشته بودند.

 

            2ـ  برداشت نادرست از مذهب :

 قبلاً اشاره، گرديد كه اصل مذهب، عامل شكست نيست. برداشت يك بعدي و سوءاستفاده از مذهب ، عامل شكست است.در اين رويكرد كه در قالب قومي شكل يافته بود ، شعارها ورفتار ها، مذهبي وقرائت ها در زمينه ي تعاملات سياسي ـ اجتماعي، يك بعدي بود . در نگرش مذهبي آن روز ، به عوامل تشكيل دهنده هويت قومي و مشخصات آن يا توجه  نمي شد يا در كل ، اين نوع نگرش را در تضاد با مذهب و «اسلام ناب» تلقي مي كردند.(در حالي كه اصل تشكيل بر اساس قوميت بود، اما خود نمي دانستند ) روي اين جهت بود كه هر حركتي كه بو ي هويت قومي و ملي گرايي مي داد، در نطفه خفه مي شد. نمونه ي بارز آن ، « اتحاديه مجاهدين اسلامي افغانستان» بود كه به تازگي مي خواست در كشور فعاليت خويش را آغاز نمايد . اين گروه كه از طريق هزاره هاي كويته و« عبد الحسين مقصودي» جهت دهي مي شد ، با وارد كردن تسليحات فراوان ،توجه خوانين وارباب هاي هزاره  را به خود جلب كرده به آنسو مي رفت كه جبهه اي را در برابر دشمن خارجي با محوريت شعار هاي قومي و مذهبي بگشايد. اما بلافاصله با فتوا هاي روحانيت ، به عنوان يك گروه التقاطي سركوب ومنزوي شدند.(2) (در طي دوران انقلاب از اين نوع برخوردها زياد صورت گرفت) و اما با نظر دقيقتر اگر به قضايا بنگريم ـ چنا نچه « اليوروا» كارشناس فرانسوي در مسائل افغانستان توجه نموده است ـ مسأله ي ديگري نيز در شكست اين رويكرد دخيل بوده است وآن ، تهداب گذاري اولين نگرش سيد گرايي به صورت غير مستقيم در آغاز انقلاب است. وي مي گويد: سيد علي بهشتي به حيث رئيس، سيد محمد جگرن  به عنوان فرمانده نظامي انتخاب مي شود. زوج بهشتي ـ جگرن از اين به بعد بر شورا حكومت خواهد كرد . هزاره جات به 9 ولايت تقسيم شده است، همه ي والي ها [كثراً] از سادات هستند و جوانان تحصييل كرده حا شيه نشين شده اند .

تا سال  1983 ( 1262 )  مردم ، اين نظام را به دو دليل  پذيرا مي شوند .  نخست  به اين دليل كه دهقانان  اعماق  هزاره جات ، جاي كه  پايگاه هاي شورا  قرار دارد ، آ دم هاي محافظه كار ي هستند  و به زندگي زير  انقياد  يك  سلسله مراتب  خشك  عادت دارند . سپس آ نكه  شورا از يك مشروعيت مزهبي به دليل شأن سيادت و مشروعيت ملي ، چرا كه تبلور خود مختاري مورد تقاضاهاي هزاره ها ست كه مدت هاي مديدي است درآرزوي آنند واين به عكس ، دليلي است بر دستيابي به يك حقيقت سياسي در هزاره جات .

            در اين جا يك انتقال قدرت واقعي هم از لحاظ سياسي وهم اقتصادي از مير به سيد صورت گرفته است . با اين همه شورا در نهايت با شكست مواجه مي شود واين شكستي است كه بيشتر به دليل معايب خودش است تا كشمكشي كه رقباي آن اعمال مي كنند .(3)

            3ـ دخالت بيروني :

 عامل اولي ودومي عملاً باعث شد كه زمينه دخالت بيروني فراهم شود . متاسفانه اين دخالت ار آن زمان به بعد همچنان ادامه داشته است . آقاي خسرو شاهي ، نويسنده وتحليل گر ايراني در باره افغانستان در باره شوراي اتفاق مي نويسد : شوراي مذكور ، در سالهاي قبل به علت اخلالگري هاي منافقين ، شعب ودفاتر خود را در ايران تعطيل كرد ، اما خوشبختانه در اين اواخر دوباره در ايران به فعاليت پرداخته است .(4)

( در رابطه با دخالت بيروني ، آقاي « ري شهري » وزير وقت اطلاعات ايران ، در چاپ اول كتاب خاطرات سياسي خود به موارد مهمي از جنگهاي داخلي گروههاي شيعي كه توسط برخي از افراد ايراني صورت گرفته ، اشاره مي كند .)

 

 

 

 

دلايل شكست رويكرد  دوم قومي :

انسجام ورويكرد قومي 1368 كه منجر به تشكيل«حزب وحدت اسلامي افغانستان » شد، اولين ثمره ي آن از بين رفتن جنگ هاي داخلي( هزاره كشي) بود . ثمره بعدي آن ، بيشتر در حوادث بعد از سقوط دولت داكتر نجيب در كابل به مرحله ظهور رسيد. روند حوادث به آن جامنتهي شد كه استاد مزاري به عنوان نماد قومي هزاره تبديل گشته و طرح نگرش باز شناسي قومي به جريان بيفتد.اما با اين وصف، انسجام و رويكرد ياد شده نيز به دلايل زير به شكست انجاميد:

1ـ تعارض دو گرايش پشتوني وتاجيكي :

قبل از بررسي اين موضوع ، تذكر اين نكته را لازم مي دانم كه در مباحث تاريخي ورويدادهاي اجتماعي ـ سياسي بسيار ضروري است كه تمام جوانب قضيه وريشه هاي اصلي آن به كند وكاو گرفته شود ، نه يك مقطعي از زمان ؛ آن هم بر محوريت يك ويا چند شخص خاص. متاسفانه تحليل وتفسير هاي پيرامون انسام قومي فوق ـ به خصوص حوادث غرب كابل ـ صورت گرفته ويا مي گيرد ، بيشتر از گونه دوم است . لذاست كه ادامه اين روند ، مسير بحث آسيب شناسي فرهنگي ، سياسي واجتماعي مردم ما را به انحراف مي كشاند . مسئوليت سنگين هر نويسنده اي اين است كه با ذهنيت چرايي موضوع ، بحث را دنبال نمايد تا بتواند ريشه هاي حوادث را به دست آورده به مخاطب نشان دهد .

در بحث مورد نظر ،‌چند دليل براي شكست شكل گيري جديد قومي هزاره ها در آن روز وجود داشت كه يكي از آن ها تعارض دو گرايش پشتوني وتاجيكي بود . موقعي كه دولت داكتر نجيب ، نفس هاي آخر را مي كشيد ، حركت هاي قومي براي تصرف پايتخت از هر سو آغاز گرديد . ژنرال دوستم درأس قوم ازبك با احمد شاه مسعود وارد ائتلاف شد ه بخشهاي وسيعي از پايتخت را  در تصرف خود درآوردند . حزب وحدت اسلامي ازآنجا كه مسعود برخلاف معاهده جبل السراج ، نيروهاي حزب وحدت را نگذاشت وارد كابل شود ، اين حزب با تلاش استاد مزاري ، استاد زاهدي و... با بسيج كردن نيروهاي داخلي خود در كابل ، ‌قسمتي از پايتخت را به تصرف خود درآورد.

حزب اسلامي به رهبري گلبدين حكمتيار كه خود را نماينده كل پشتون ها حساب مي كرد ، در بيرون از كابل ماند. با پايان يافتن دوره دوماهه ي دولت مستعجل آقاي مجددي ، حزب اسلامي ، حضور مليشه ها ( ژنرال دوستم ونيروهايش) را در كابل تحت عنوان بقاياي رژيم كمونيستي ،  بهانه قرار داده وموشك باران پايتخت را آغاز كرد ؛ چرا كه او اين حركت را به منزله ادامه جهاد خويش در برابر كمونيست ها تلقي مي كرد . از اين پس ، كابل شاهد جنگ ها وفعل وانفعالات حساس قومي مبني بر نحوه ي مشاركت سياسي آن ها در قدرت بود . متاسفانه اين وضع چندين سال طول كشيد وخسارات سنگين جاني ومالي را از خود به جا گذاشت .

 در اين ميان ، موقف سياسي ونظامي حزب وحدت اسلامي از اهميت والاي بر خوردار بود ، زيرا اين حزب از يكسو حمايت اكثريت قومي را به دنبال داشت واز همين جهت بايد تلاش مي كرد تمام موضع گيري هايش در اين سو جهت مي يافت واز سوي ديگر بايد زبان فعل وانفعالات ديگران را هم خوب مي فهميد تا جهت گيري هايش را دقيق طراحي مي كرد . از اين جا بود كه حزب ، براي دستيابي به اهداف فوق با مسئوليت استاد مزاري ، «شوراي تصميم گيري » را تشكيل داد ، چرا كه شورا ي مركزي حزب كه تصميم گيري هاي مهم توسط آن صورت مي گرفت ، در باميان قرار داشت .

            تا آن زمان كه استراتژي حزب وحدت ، همسويي با تاجيك ها بود ، يك با ره توسط استاد مزار ي به استراتژي همسويي با حزب اسلامي(پشتون ها) تبديل گرديد . براين اساس وبا توجه به روند شكل گيري حوادث ، استاد مزاري يا آقاي حكمتيار وارد ائتلاف شد.

اين ائتلاف تا زماني كه حزب اسلامي ، منطقه چهار آسياب را ترك نكرده وطالبان را به سمت كابل راه نداد ، ادامه داشت .

            يكسال پس از سقوط دولت نجيب (1372) كه شوراي مركزي حزب وحدت از باميان به پايتخت آمد ، جان تازه اي به اين حزب  بخشيد واسقبال با شكوه مردم از اين كاروان  ، قدرت وجايگاه والاي اين حزب را به گونه زيبائي به نمايش گذاشت .

            اما در آن سوي سكه ،كابل پس از يك دوره آرامش ، آبستن حوادث بعدي بود  وآن اين كه طي فعل وانفعلات احزاب بر سر تصاحب قدرت ، ژنرال دوستم به خاطر بافت منطقه اي كه با حزب وحدت در بخش شمال همسو بود واز سوي ديگر ، بعد از مدت ها همسويي با مسعود كه خواستهاي قومي او برآورده نگرديد، عملاً در ائتلاف موسوم به  « شوراي عالي هماهنگي»  شركت نمود . اين شورا راكه عمدتاً حزب وحدت ، حزب اسلامي وجنبش ملي اسلامي تشكيل مي داد ، به اين نتيجه رسيدند كه در 11 جدي 1372 مشتركاً جنگي را عليه دولت آقاي رباني آغاز نموده وآن را سرنگون نمايند .

در اين روز كه جنگ آغاز شد ، شورا ي مركزي حزب وحدت اسلامي در كابل طي جلسه مهم وحساس خويش با راي اكثريت اعضا ، بي طرفي حزب را در اين جنگ به تصويب رساندند . اتخاذ اين موضع در حالي بود كه فرقه مزارحزب وحدت عملاً وارد جنگ شده بود !

            البته لازم به ذكر است كه استاد مزاري وهمراهان بر ضرورت مشاركت حزب در جنگ ، استدلال مي كردند ، در حالي كه استاد اكبري وهمراهان بر بي طرفي حزب ، استدلال مي نمودند . اين جانب ، فرداي آنروز بايكي از اعضاي شوراي مركزي گفت وگو نموده از دليل بي طرفي حزب كه در شوراي مركزي راي آورد ، پرسيدم ، ايشان گفت :« استاد اكبري چنين استدلال مي كرد كه مردم هزاره غرب كابل با سه نسل زحمت ، تلاش وتحمل تحقير ها اين خانه ها را درست كرده است . ورود در جنگ به معناي رسيدن بيشترين آسيب به مردم ما وتخريب خانه هاي آن ها خواهد بود ، چرا كه موقعيت هاي استراتژيكي (كوه تلويزيون وافشار ...) در دست افراد مسعود است . درست خط مقدم درگيري ، منطقه ما گشته ، خداي نخواسته فاجعه افشار ديگر تكرار خواهد شد . اين بود كه اين استدلال راي آورد .»

            در هر حال ، ‌به نظر مي رسد كه دودستگي حزب از همين جا آغاز شد وكم كم دامنه آن گسترش يافت . چراكه استاد مزاري از طرف هم پيمانانش سخت تحت فشار بود واز سوي ديگر ، دست او از لحاظ قانوني بسته بود واساسنامه حزب، به او اجازه عام وتام نمي داد . ولي با آن هم ،حزب ياد شده كاملاً در يك تناقض رفتاري به سر مي برد ؛ زيرا ازيكسو بخشي از نيروهايش بدون تصويب شوراي مركزي با نيروهاي مسعود مي جنگيد واما از لحاظ سياسي ، بي طرف بود .

            بي دون ترديد ، بي طرفي حزب ، انعكاس وسيع سياسي و بيروني داشت چون توجه جامعه ي جهاني را به خوبي به سوي خود جلب كرد .« محمود مستري » ، نماينده ي سازمان ملل در افغانستان و نمايندگان احزاب و كنفرانس كشور هاي اسلامي در رابطه با بر قراري صلح در افغانستان،اول، پيش استاد مزاري آمده با او رايزني مي كردند، بعد با طرف هاي درگير.

در واقع آن روز ها اوج غرور قومي هزاره ها و احساس هويت تازه مردم ما به شمار مي رفت و براي اولين بار بود كه يك حزب مهم ـ آن هم مربوط به يكي از اقوام عمده ـ در خود پايتخت بي طرف بود. از طرف ديگر ، بابي طرفي حزب وحدت،طيف احمد شاه مسعود نيز تمايل به بر قراري ارتباط با  حزب وحدت گشته در پي آن بود كه كه مشكل خود را با حزب وحدت حل نمايد، لذا در اين را بطه نيز هيأتي به سرپرستي سيد مصطفي كاظمي تشكيل يافته بود.اين موضوع ، در حالي بود كه استاد اكبري با همراهانش ، تمايل به تعقيب استراتژي قبلي حزب (همسويي با تاجيك ) بودند.

آنگاه كه مسأله انتخابات هيت رئيسه شوراي مركزي حزب به ميان آمد ، اختلافات به اوج خود رسيده ، در نتيجه ، استاد مزاري دوباره به رياست شوراي مركزي بر گزيده شد. اما از آن قضيه ، هنوز دوماه نگذشته بود كه حادثه ي خونين 23سنبله اتفاق افتاد. در اين حادثه ، جناح اكبري و حركت اسلامي از غرب كابل تصفيه گشته و تشكيلات مقتدر حزب، عملاً دو پارچه گرديد.حادثه ي22سنبله را چه اين كه عمل پيشگيرانه (ديد گاه جناح آقاي مزاري) وچه عمل تهاجمي و كودتا (ديدگاه جناح آقاي اكبري) بدانيم ،يك واقيت تلخ را نشان داد كه با به وجود آمدن آن، اوج افتخارات قومي وسياسي هزاره ها به مخاطره رفته و رهبران اين مردم به دو جناح متخاصم تبديل شدند. از آن پس، جناح اكبري عملاً در كنار مسعود عليه مخالفين مي جنگيد وحزب وحدت، جناح استاد مزاري در كنار حكمتيار و ژنرال دوستم. اين درحالي بود كه حركت اسلامي افغانستان (اقليت گروهي ديگر شيعه و هزاره ها) از همان آغاز در گيري  ها با نيروو هاي دولت رباني همسو بود و اين موضوع، خود در وضعيت سياسي و نظامي غرب كابل تاثير گزار بود.ناگفته پيداست كه روند گرايش ياد شده  و يا در واقع متكي شدن به تاجيك وپشتون براي رقابت شخصي و گروهي ( نه منافع قومي ) رهبران ، تاكنون نيز ادامه يافته است، چرا كه جناح حزب وحدت استاد مزاري با انشعابات بعدي هنوز متأثر ازهمان استرا تژي ، جناح حزب وحدت استاداكبري با انشعابات بعدي متاثر از استراتژي مقابل است. در نيمه ي74 كه نيروهاي دولت رباني با نيروهاي آقاي خليلي در حواشي باميان مي جنگيد، آقاي خليلي هيأتي را براي مذاكره با طالبان اعزام نمود تا بتواند هما هنگي لازم را در جنگ  با دولت رباني  داشته باشد . اين اقدام در حالي بود كه يك سال از شهادت استاد مزاري به دست طالبان نگذشته بود.

جالب اين است كه دو جناح ياد شده، پس از سقوط طالبان نيزهمان گرايش ها را حفظ نمودند. آقاي

خليلي با آقاي كرزي هماهنگ شد. حاجي محمد محقق كه پس از انشعاب و جدايي از خليلي با كانديد شدن در انتخابات رياست جمهوري وپس از آن، به عنوان منتقد دولت، تبديل به نماد قومي گرديده بود، سرانجام در انتخابات پارلماني جانب پشتون ها را گرفت وبه همين جهت ، حاجي محمد اكبري كه در انتخابات رياست جمهوري با محقق همسو شده بود ، در پارلمان اورا همراهي نكرد . در اين ميان، رهبران سادات : سيد مصطفي كاظمي ، سيد جاويد ، سيد انوري ، سيد عالمي و... در زمان دولت آقاي كرزي يا با ايشان هماهنگ گرديدند يا با يونونس قانوني ؛ زيرا به قول اليوروا ، عامل اين گرايش ها روحيه محافظه كاري عجيب است كه در اين قبيله وجود دارد .

            آنچه از اين سير تاريخي به دست مي آيد ، اين نكته است كه رهبران قوم هزاره درفعل وانفعالات سياسي كشور ، كمتر به مساله خود باوري وجدايي از پشتون وتاجيك انديشيده وجبهه ي سومي را به وجود آورده اند تا يك بار هم كه شده است آن ها ، با اين جبهه وارد تعامل مي شدند . به عبارت ديگر ، رفاقت رهبران هزاره با پشتون وتاجيك از رفاقت در ميان خودي ترجيح داشته وآسانتر است. ( البته آن رفاقتي كه درسطح قومي در راستاي تشكيل هويت ملي باشد ، كه چه بهتر ؛ نه اين رفاقتي كه منجر به دو دستگي قوم ديگر شود .) بر اين اساس در شرايط جنگي اگر نيروهاي اين آقايان به عنوان پيش مرگان نيروهاي آن ها قرار مي گيرند ، آب از آب تكان نمي خورد . در اين رابطه اجازه دهيد خاطره اي را شرح دهم ، آن وقت قضاوت به عهده خوانندگان محترم :

            دريكي از روزهاي بهار 1373 كه نيروهاي شوراي عالي هماهنگي با دولت رباني در تپه ي مرنجان مي جنگيد، بخشي از نيروهاي  حزب وحدت با شوراي عالي هماهنگي و نيروهاي حركت اسلامي با دولت رباني بودند. روزي گزارم در غرب كابل به قبرستان « قلعه ي شاده» افتاد. از ديدن اين قبر ستان كه انبوهي ازپرچم هاي رنگارنگ آن را به حالت عجيب در آورده بود ، متاثر شدم . در حال گزر ديدم دو قبر در كنار هم به تازگي در ست شده بود.از نوشته ي پرچمي كه روي قبر ها نصب شده بود، پيدا بود كه هردو نفر در يك شب در تپه ي مرنجان ، جان خود را از دست داده بودند.

جالب اين بود كه صاحب يكي از قبر ها مربوط به  حزب وحدت و ديگري مربوط به حركت اسلامي بود.آن روز ها مرسوم بود، هريكي از احزاب ، مشخصات مقتولين خود را روي پارچه اي نوشته بر فراز قبر او نصب مي كردند.

حيرت وتعجبم آنگاه دو چندان شد كه ديدم در برابر تعبير«محل و تاريخ شهادت» نوشته بودند : « تپه مرنجان » محل و زمان حادثه يكي بود.نه تنها محل و زمان حادثه يكي بود ، بلكه قوم  و مذهب هردو يكي بود (هزاره و شيعه). بعداً كه اين دو بيتي «عبد السميع  حامد » را خواندم و مي خوانم، همواره به ياد اين خاطره و خاطره هاي فراوان ديگر مي افتم :

دو رهبر خفته بر روي دو بستر

دو عسكر خسته در كنج دو سنگر

دو رهبر پشت ميز  صلح خندان

دو بيرق بر سر گور دو عسكر.

 

2ـ تعارض دو نگرش قومي ومذهبي:

 

جداي از وجود تعارض دو گرايش قبلي ، تعارض دو نگرش قومي ومذهبي نيز در رويكرد قومي دوم دخالت د اشت ؛ چه اينكه  ستون فقرات مرامنامه حذب وحدت را  نوع نگاه خاص مذ هبي(از جمله ولايت فقيه ) تشكيل مي داد .

            اما آن موقع كه حزب ، وارد پا يتخت شد اوضاع پايتخت ، زدوبندهاي اقوام ديگر ، باعث شد كه سرا ن آن ،از جمله استاد مزاري بر احساسات مردم تكيه نموده ودر نوع حركت خويش تجديد نظرنمايد . بادر گرفتن جنگهاي قومي ومقاومت سرسختانه هزاره ها ،به طورطبيعي مساله قوميت مطرح گشته و عملا ايجاب مي كردكه حزب، نوع حركت خويش را بر اين اساس استوار نمايد. وا قعيت اين است كه استاد مزاري در اين راستا گامهايي را برداشت و اما تنها دست آورد عملي كه داشت، تحريك شدن احسا سات قومي و تهاجم عليه مخالفين بود . به نظر مي رسد كه در آن شرايط كه هنوزتب و تاب دوران جهاد عليه نيروهاي اشغالگر ودولت دست نشانده اش، با قي بود واز سوي ديگر آمادگي پذيرش اين نگرش براي بسياري ازمسئولين،كمتر وجود داشت ، هواداران استاد مزاري در فرهنگ سازي اين نگرش راه ا فراط را در پيش گرفتند و همين افراط گرايي باعث شد كه شكافي عميق درحزب به وجود آمده و از طرف ديگر جبهه ي مخالف (از جمله سادات )خود را همانگ نمايند. مهمتر از همه اين كه شخص استاد مزاري نيز در ميان رعايت اصول ومباني حزب (مذهبي و اخلاقي نگري ) از يكسو و حفظ موقعيت قومي و مجال دادن براي ديوانگان صحنه ي نبرد ( مانند شفيع و...) از سوي ديگر با يك تعارض رفتاري روبرو بود . 

            نكته ديگري كه بايد به آن توجه داشت اين است كه تئوري پردازان نگرش قومي درآن روز ، هيچگاه به طور شفاف ، نسبت قوم با مذهب واين كه با مسأله قومي وتأكيد برآن ، مذهب درميان جامعه از چه جايگاهي برخوردار خواهد شد ـ را توجيه نكرده وتفصيل ندادند . از اين رو بود كه به سادات ومذهبگرايان با تعبيرهاي بسيار افراطي وركيك حمله مي شد .بنابراين ، استاد مزاري براي تحكيم نگرش قومي وجاه انداختن آن در سراسر هزارستان كمتر به جذب علما واشخاصي كه سابقه حزبي ديگر داشتند ، توجه داشت وتحقق اين اهداف را تنها درقالب حزب سابقش مي ديد( چنانكه حاجي محمد محقق در انتخابات پارلماني ومعرفي نمايندگانش اين راه راپيمود) در هرصورت ، جايگاه استاد مزاري در طرح و توسعه نگرش قومي ، جايگاه ممتازي است ؛ اما شيوه هاي كه ايشان ويا پيروان او براي تحقق اين هدف در پيش گرفتند ، محل تأمل است .زيرا اين حركت ، حركت مقطعي ومتكي براحساسات تنها نيست ، بلكه از جاذبه ودافعه مبنايي برخوردار بوده ورعايت جوانب مختلفي را ايجاب مي كند .

            3 ـ عدم تحمل پذيري افكار يكديگر:

 سعه صدر و تحمل پذيري افكار وآراء مختلف از جمله شرايط اساسي هر حركت سياسي ، اجتماعي و علمي است. اما توجه به اين امر ـ در شيرازه ي وجود رهبران مطرح هزاره ، كمتر ديده شده و در برخي موارد اصلاًًًًًََ ديده نمي شود. از اين جهت است كه آسيب پذيري اين قوم بيشتر از ديگران بوده  ودر واقع ، فرد گرايي در ميان اين قوم به عنوان يك اصل در آمده است . درك اين موضوع ، منحصر به زمان ما نيست ، بلكه از سالها پيش ديگران از جمله اليورروا ، به آن اشاره  داشته و مي گويد: جامعه هزاره بافت ديگري اقوام افغاني را ندارد . كمترين همبستگي ، بيشترين فردگرايي ، كمترين استحكام و يكپارچگي خانواده ها.»(5)

                         تا به حال آنچه گفته آمديم ـ خوانندگان محترم ، دريافته باشند ،كه تا چه حد از عامل سوم ، جامعه ما آسيب ديده و مي بيند. بنابراين ، فكر مي كنم كه به ذكر مثال وشواهد ديگر، لازم نيست.

 

رويكرد سوم قومي ؛ شكست يا آغاز راه ؟

رويكرد سوم قومي كه با نامزد شدن حاجي محمد محقق براي رياست جمهوري . در سال 1383به وجود آمد، موجي از اميد ، خود باوري وحضور چشمگير هزاره ها را( با وجود سنگ اندازي ها)  درانتخابات به دنبال داشت. گرچند(چنانچه اشاره شد) انتخابات با تقلب برگزار گشته ودر آراء آقاي محقق دستبردي صورت گرفت، اما نفس كانديد شدن ايشان بسيار با اهميت بود. اين ، نخستين بار بود كه يك قوم تحقير شده ومحكوم درصحنه رقابت حضور پيدا كرده ومردي از ميان آن ها با اتكاء به ايمان و درك قومش عملاً نشان داد كه هزاره  هم مي تواند ، كانديد شود و رئيس جمهور باشد. اين ، در حالي بود كه روند انتخابات و جهت دهي هاي پشت پرده  ي آن اين باوررا تقويت مي كرد كه آقاي كرزي دوباره رءيس جمهور خواهد شد. همين باور باعث شد كه يك عده اي از جمله آقايان: كريم خليلي ، سيد مصطفي كاظمي ، سيد جاويد ، سيد انوري و..... در تيم تبليغاتي آقاي كرزي پيوسته ، عمل خويش را تحت عنوان «كاروان پيروز» توجيه نمايند. سر انجام آقاي كرزي دوباره رئيس جمهور شد و آقاي محقق با برخي از كانديداتورها به عنوان جناح منتقد دولت در صحنه باقي ماندند.

            در انتخابات پارلماني 1384، آقاي محقق به خاطر شهرت و محبوبيت قومي خود نه تنها نفر اول پايتخت بود، بلكه بالاترين آراء پارلمان را در سطح كشور داشت. و اين ، خود نشاندهنده ي اين موضوع بود كه هزاره ها ، وي را به عنوان نماد قومي پذيرفته اند.

نا گفته پيداست كه پذيرش اين موضوع به معناي اين نيست كه ايشان شخصيتي است به تمام معنا داراي سوابق مثبت وحركات او همه مورد تأييد است ، بلكه رشد سياسي توده هاي مردم هزاره اين حقيقت را دريافته اند كه محقق ويا هر كسي كه به دنبال تأمين منافع سياسي و قومي آنها حركت كند، مورد قبول آنها خواهد بود. درك و اهميت اين واقعيت شفّاف ، ايجاب مي كرد كه محقق براي حفظ موقعيت خود و درك احساسات قومش نهايت تلاش و استراتژي شفاف ، ثابت ومؤثري را به كار مي گرفت . اما او با فعل و انفعالات خود در انتخابات پارلماني ( چه در تدارك مقدمات و چه بعد از آن) رويكرد قومي سوم را به ظاهر شكست داده و احساسات چند ميليون هزاره را جريحه دار كرد. دلايل اين شكست ظاهري را مي توان در نكات زير جستجو كرد:

 

 

                1ـ گروه محوري به جاي قوم محوري :

 در فرهنگ سياسي رهبران هزاره ، گروه محوري بر قوم محوري تر جيح دارد. شعارهاي قومي، ملي و مردمي دادن ، بهانه اي جز حضورحزب در صحنه و فريب مردم ، چيز ديگري نخواهد بود. به عبارت ديگر، رقابت ها در جامعه هزاره، درون قومي است تا چيز ديگر . آقاي محقق هم خوب شعار مي دهد ولي خوب عمل نمي كند. او، حمايت مردم وبسيج عمومي قومش را فقط در چارچوب تشكيلات سياسي خودش مي خواهد .بدون شك تا زماني كه اين روند ادامه يابد ، هيچگاه او ويا كسي ديگري از اين قوم موفق نخواهد شد . به عنوان مثال ، ايشان در معرفي كانديداي مورد نظر خود در تمام ولسوالي ها افراد مشخصي كه همحزب او بودند را معرفي كرد ،در حالي برخي از اين آقايان پنجصد رأي نداشتند . اين حركت ناسنجيده او پيش ازبرگذاري انتخابات ، بسياري از مردم را خشمگين كرد كه  «آقاي محقق دوباره حزب چَلاني را شروع كرده .» حال آن كه بسيار به جا بود كه پيش از شروع ثبت نام در انتخابات ، طي يك سفر دوره اي در تمام مناطق هزارستان ـ در هر ولسوالي ـ بزرگان ومتنفذين را جمع نموده وبا مشورت آن ها فردي را تعيين ومعرفي  مي كرد . با اين كار او قطعاً‌انسجام فراگير قومي به وجود آمده واين مردم با معرفي نمايندگان لايق، باسواد و قاطع قدرت بيشتري را در پارلمان كسب مي كرد . ولي هم اكنون طبق آمار اعلام شده  از 36 نماينده شيعه در پارلمان 25 نفر آن ها هزاره اند. (6)  وبقيه يا در گفتار وعمل هزاره نيستند يا در گفتار ، هزاره اند ، اما در عمل سّيدند وراهشان جدا

            جالب اين است كه آقاي محقق در تلاش براي نامزد شدن رياست پارلمان ، وقتي از نمايندگان مورد نظر مي خواهند فورمه كانديد شدن او را امضا نمايند ، چهارده نفر حاضر مي شوند، در صورتي كه حداقل بايد  25نفر فورمه ياد شده را امضا نمايند . از اين رو محقق وارد بازي خطرناكي گرديد كه نتيجه آن جز باختن نبود .

اينك سوال مهمي كه در اين جا مطرح است ، اين است كه چند درصدي از شيعيان در افغانستان ، هزاره اند؟ آيا اين تعداد نماينده با در صد نفوس هزاره هاي شيعه همخواني دارد ؟ اگر جواب مثبت است كه خوب، اگر جواب ، منفي است ، عامل آن كيست ؟ نخبگان ؟ خود مردم ؟ يا كسي ديگر؟

            به نظر مي رسد كه بالاي 90 درصد شعيان افغانستان هزاره اند ؛ چراكه از لحاظ منطقي ميان « شيعه » و«هزاره » در اين كشور، عموم وخصوص من وجه است . يعني ازلحاظ علم منطق در اين نسبت سنجي دونقطه افتراق ويك نقطه اشتراك بايد وجود داشته باشد . پس سه صورت زير متصور است :

‌الف ـ برخي شيعه اند ،اما هزاره نيستند ، مانند : قزلباش ها و سادات .

ب ـ برخي هزاره اند اما شيعه نيستند ، مانند : هزاره هاي شيخعلي ،پنجشير و...

ج ـ برخي هم هزاره اند وهم شيعه كه فعلاً مورد بحث مابوده واين مردم در چندين ولايت ساکن مي باشند  .

            بنا اً بايد گفت كه تعداد نمايندگان موجود به هيچ وجه باجمعيت بالاي هزاره ها ( اعم از شيعه وسني )  تناسب ندارد ؛ به خصوص هزاره هاي شيعه که بايد بيشتر از اين نماينده مي داشتند . در اين راستا ـ اولاً ـ معقولانه اين بود كه مردم به خود آمده و با انسجام وتناسب نفوس خود، نمايندگان بيشتري را مي فرستادند . چراكه در كنفرانس بن ، جمعيت هزاره ها 19 درصد پيش بيني شد واينك بر اساس آمار ارائه شده ، حضور نمايندگان هزاره (باحضور سادات ) 31 نفر (5/12 درصد) به جاي 48 نفر (19 درصد) مي باشد . و نمايندگان هزاره _ بدون سادات _ 25 نفر (10درصد ) كه در مقايسه با آمار 19 درصدي نفوس هزاره ها (48 نفر) ، 7 يا 9  در صد (17يا 23نفر) نماينده كم دارند . (7)

 ثانياً در انتخاب نماينده خود دقت وتامل بيشتري را انجام مي دادند تا منافع آنهارا تامين مي كرد . عامل اين پراكندگي وراه نيافتن افراد دلسوز وداراي برنامه ، هم رهبران است كه حزب محوري ، انديشه آن ها را تسخير كرده وبر اساس آن سرمايه هاي گزافي را مصرف نمودند. هم نخبگان (علما وروشنفكران ) است كه در جهت دهي مردم يا نقشي ضعيفي را ايفا كرده ويا خود با اعمال سليقه هاي متفاوت در پراكندگي آراء مردم سهم داشته اند وهم مردم كه در دام ملاحظات فراوان طائفه اي و... گرفتار آمدند كه خود كرده را نه درد است ونه درمان .

                2 ـ فردگرايي به جاي جمع گرايي:

رهبران هزاره با وصفي كه دچار مرض حزب محوري شديد هستند ، در داخل اين حزب محوري ، فرد محور هم مي باشند .اين خصلت باعث شده است كه هيچ كسي بالاتر از خود ويا هم سطح خود را قبول نداشته باشند . آقاي محقق با انشعاب از حزب وحدت خليلي ،استقبال عمومي هزاره ها از كانديد شدن او در انتخابات رياست جمهوري ونفراول شدن او در پايتخت در انتخابات پارلماني ، دچارغروركاذب شده بود كه هيچ مشوره ويا نظر ديگري را قبول نمي كرد . نحوه انتخاب ومعرفي نمايندگانش در سراسر هزارستان نيز ناشي ازهمين روحيه ي اوبود.آيا به جا ومناسب نبود كه حاجي محمد از سياستمداران كار كشته هزاره ازجمله« سلطانعلي كشتمند» دعوت كرده واز تجارب آن ها بهره مي گرفت ؟ مگر سابقه كشتمند از گلاب زوي ، عبدالسلام راكتي ، محمد هاشم وطنوال و... بدتر است كه هم اكنون اين اشخاص به عنوان همسطح او در پارلمان حضور دارند؟

 

            3ـ ادامه تعارض گرايش پشتوني وتاجيكي :

            آقاي محقق ، زماني كه ديد جمع نمايندگان به اصطلاح هزاره، اورا تنها گذاشتند و ازهرطرف تيرش به سنگ خورد، صرف به خاطر اين كه رقباي حزبي او مانند:سيد مصطفي كاظمي،سيدعالمي و ... دركنار يونوس قانوني قرار گرفته است ،يك دفعه به ياد خط و مشي استاد مزاري افتاده،جانب پشتون ها راگرفت و به نفع آقاي سياف(نماينده دولت)كنار رفت ،به اين اميد كه پشتون ها در معاونت به او راي دهند،اما ديده شد كه آنها ا ين كار را نمي كردند و نكردند. ورنه ، باوضع به وجودآمده ، معقولانه ترين راه براي محقق ،كنار نرفتن او به نفع سياف و كانديد نكردن براي معاونت بود.

      در نتيجه ، سيرتاريخي رويكرد قومي سوم، نشان مي دهد كه اصل رويكرد،هنوز به حالت خود باقي است اما درمصداق و جهت دهي بامشكلات فراواني مواجه است.لذا ست كه باتوجه به تجارب گذشته و انتخاب راه درست آينده،تاكيد برهويت قومي ضرورت پيدامي كند.اما اين كه چه استراتژي را درپيش بگيرد، دو ديدگاه وجود دارد:

      الف- استراتژي عبور:

از آنجا كه رهبران فعلي بارها و بارها امتحان خودرا داده اند كه نتوانسته اند گليم اين مردم را درلحظات حساس از آب بيرون بكشند ،ادامه نگرش حزب و شخص محوري و حمايت از رهبران فعلي به صلاح نيست ، چرا كه اين حضرات ،اگر ده ها بار به حج بروند،اما دربازگشتن،كج خواهند رفت.لذاست كه بايد به فكر كسي ديگري بود.

     ب ـ استراتژي اصلاحات :

راه ديگر اين كه شخص محقق وديگر همقطاران او در نوع نگرش ، خط ومشي سياسي خود تغيرات اساسي را به وجود آورده از تمام نقطه ضعف هاي كه دامنگير آن ها بوده ، دست بردارند وبا تعهد به آرمان مردم ، راهي را در پيش گيرند كه عزت ، سرافرازي واقتدار آن ها درآن نهفته باشد . به اين ترتيب ما بارديگر شاهد انسجام قومي بوده و خاطرات روزهاي انسجام قومي دوم بار ديگر زنده خواهد شد .

            به اميد آن روز وبه اميدي كه نويسندگان محترم با ارائه تحليل هاي بي طرفانه ونقدهاي جامع در تكميل اين نوشتار ما را همراهي نمايند .

                                              والسلام

                                          10/1/1385

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                            

            1 ـ دولت آبادي ، بصير احمد، شناسنامه احزاب وجريان هاي سياسي افغانستان ،  چاپ: 1371 ، ص 53.

            2ـ همان ، ص 323 ( به نقل از افغانستان ، اسلام ونوگرايي سياسي ، ترجمه ابوالحسن سرومقدم . )

            3 ـ همان ،  چاپ: 1371 ، ص 244.

           4ـ همان ، ص 332

          5 ـ همان ، ص

          6 ـ احمدي ، عارف ، ليست اعضاي پارلمان بر اساس ترکيب قومي ، http://zappa.tvu.ac.uk/~03ahmedia/arif/list.html     

(طبق نوشته كه از شهيد اسما عيل مبلغ به جا مانده است ، اين وضع در مجلس هاي  سي سال پيش نيز وجود داشته است . ايشان مي گويد : از هر ده نفر وكلاي هزاره ها در شوراي ملي ، پنج ـ شش نفر آن ها سيّدند.             http:/www.abdullahi.blogfa.com ) 

    7- جمع نمايندگان شيعه : 36 نفر :

-             هزاره : 25 نفر

-             سادات :6 نفر

-             قزلباش :2 نفر

-             هراتي : 3 نفر                                                                                                            

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 21:7  توسط محمدحسین فیاض  |