تبليغاتX
نیزا ر -

نیزا ر

اين هم غزلی تازه

 

فلسفه

کودکم فلسفه مي داند وايمان دارد

در خودش گم شده، افکار پريشان دارد

در خودش گم شده باز از پی پيداشدنش

از منِ خسته ، سؤلات فراوان دارد :

از چه دومورچه ي کوچک جلو خانه ما

سر يک ذره اي نان ، جنگ وگروگان دارد ؟

از چه رو مرغ ، دوپا دارد وبايد فهميد

نکند نسبتي با خلقت انسان دارد؟

اين همه گله ي حيوان چه زبان مي داند

که دوتايي زن وشوهر شده، جولان دارد؟

ونگفتي که چرا گربه ، کبوتر را کشت

مگر اين طايفه هم کفر، مسلمان دارد؟

زن همسايه چرا با پسرش دعواکرد

مگر اوشوهر بدکاره به زندان دارد؟

پدر از پاسخ او طفره رود ، مي گويد :

درجهان سير طبيعي است که جريان دارد

ليک ، ترسش همه اين است که سه روز ديگر

فيلسوف از همه اين پرسش يکسان دارد:

بعد مشقش چه کسي هست؟ چه کاري بکند

که درآينده ي او ، بشترين نان دارد؟

                                    

                                            قم ـ 10/2/1385

       

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 3:16  توسط محمدحسین فیاض  |