اين هم غزلی تازه
فلسفه
کودکم فلسفه مي داند وايمان دارد
در خودش گم شده، افکار پريشان دارد
در خودش گم شده باز از پی پيداشدنش
از منِ خسته ، سؤلات فراوان دارد :
از چه دومورچه ي کوچک جلو خانه ما
سر يک ذره اي نان ، جنگ وگروگان دارد ؟
از چه رو مرغ ، دوپا دارد وبايد فهميد
نکند نسبتي با خلقت انسان دارد؟
اين همه گله ي حيوان چه زبان مي داند
که دوتايي زن وشوهر شده، جولان دارد؟
ونگفتي که چرا گربه ، کبوتر را کشت
مگر اين طايفه هم کفر، مسلمان دارد؟
زن همسايه چرا با پسرش دعواکرد
مگر اوشوهر بدکاره به زندان دارد؟
پدر از پاسخ او طفره رود ، مي گويد :
درجهان سير طبيعي است که جريان دارد
ليک ، ترسش همه اين است که سه روز ديگر
فيلسوف از همه اين پرسش يکسان دارد:
بعد مشقش چه کسي هست؟ چه کاري بکند
که درآينده ي او ، بشترين نان دارد؟
قم ـ 10/2/1385
