تبليغاتX
نیزا ر -

نیزا ر

عليه خودم به دادگاه شکايت ميکنم

تاملي بر" هزاره ها و بحران هويت " نوشته محمد حسين فياض
                                                                  ميرحسين مهدوي
     دوست گرامي ام جناب آقاي فياض! نوشته ات را خواندم وچه بسيار برتو و بر خويش گريستم. نوشته تو تاريخ نا نوشته اي را باز گو مي کرد. تاريخ مظلوم ترين انسان هاي زمين. بي ترديد هزاره ها مظلوم ترين قبيله تاريخ اند و دراين مظلوميت هم نقش تو برجسته است و هم نقش من. اينک اجازه مي خواهم به نيابت از نياکان و اجدادم از تو معذرت بخواهم. از توو از رنجي که کشيده اي. از رنجي که بي من کشيده اي و از من. از رنج هايي که من حتي در کنارت ننشتم تا اشک هايت را پاک کنم. هرچند من و تو هم سرنوشت ترين چهره هاي زمينيم اما دراين هم سرنوشتي گاه راه هاي فرار از رنج و مصيبت مشرک مان براي من مهيا بوده است. از تمام آن لحظه هاي تلخ از تو معذرت مي خواهم. من مي بايست در کنار تو مي ماندم و همچون تو که فرزند رنجي ، من هم زاده رنج مي ماندم. گاه اما من به مدد امتيازات مذهبي ام ، نه در کنار تو که در مقابل تو نشسته ام. اگر دستم را براي بوسيدن پيش کشيده ام ، اگر به خاطر نام ها و نشان هايم برتري جويي کرده ام ، اگر به دليل رنگ چهره ام ، چهره ات راغمگين و تاريک کرده ام ، صميمانه معذرت مي خواهم. از تو به نيابت از نياکان و اجدادت معذرت مي خواهم.
بگذار صادقانه اعتراف کنم ، من خود را در سرنوشت سياه تو – سرنوشت سياه خودم- مقصر مي دانم. من مي توانستم چهره انساني تر از خودم ترسيم کنم. مي توانستم با پول خمس توبه جاي اينکه دسترخان خودم را پرکنم ، دسترخاني براي هردوي مان بسازم. من مي توانستم دچار حس خود بزرگ بيني نشوم . مي توانستم در کنار تو باشم و همانند تو. مي توانستم در اول نام خود آن سه حرف برتري طلبانه را نياورم. مي توانستم از نژاد تو باشم و از خون تو.
فياض عزيز ! اينک از من نخواه که تمام تاريخ را برايت گريه کنم. تمام تاريخ را برايت تصحيح کنم. از من نخواه که همه کتاب هاي تاريخ را به نفع تو و به نفع مظلومان از نو بنويسم. آنچه که اينک در دست دارم جان تشنه اي است که از هيچ دشنه اي نمي هراسد. اين جان تشنه را هزار بار تقديم تو مي کنم. آن سه حرف را نيز مدت هاست که از اول نامم حذف کرده ام. درست مثل تو ام و از خون تو. در کنار تو ايستاده ام و براي تو ايستاده ام و با تو.
مي دانم که تو بسيار عصباني هستي و نا خويشتن دار و اين حق توست اما فقط مي خواستم بگويم که اول آغوشت را باز کن تا تورا به نيابت از نياکانت در آغوش بگيرم و بعد از آن در کنار بنشينم و بگويم: دوست من ! تمام آن چهره هايي که نام شان با سه کلمه اضافي آغاز مي شدند ، سياه نبودند. بسياري از نياکان من ، در کنار نياکان تو تشنه مرده اند. با آنان فرياد زده اند و با آنان سرود زندگي و مرگ شان را مشترک خوانده اند. تو حق داري که عبدالرحمن خان را فراموش نتواني ، آنچنان که من هم حق دارم. در قتل عام هزاره جات ، از نياکانت بپرس . اول آناني را کشتند که آن سه کلمه اضافي را برنام ها و نشان هاي شان حمل مي کردند. سيد ، زوارو ملا . اين سه طايفه که جان هاي سفيد شان با تيغ استبداد سرخ شد ، هيچ وقت نگفتند که ما هزاره نيستيم. نياکان من در آن قوم کشي پليد ، به جرم هزاره بودن نابود شدند. فياض گرامي ! اگر نام تو را نظام استبدادي در دانشگاهها نمي نوشت و تو بيرون دروازه دنشکده هاي طب و رشته هاي مهم نظامي مي ماندي، اگر دقت مي کردي دريک گوشه تاريکي من هم همانجا و درس :ت پشت سر تو و بيرون دروازه بودم. هيچوقت مرا به دليل اينکه سه کلمه اضافي در اول نامم داشتم اجازه نمي دادند که وارد محوطه از ما بهتران شوم. اگرچراگاه هاي تو زير پاي رمه کوچيان گم مي شد ، من خودم زير پاي آن رمه استبدادي گم بودم. حکومت اگر بر بدن تو تسمه مي کشيد ، هيچوقت ودر هيچ جاي تاريخ ، من تماشاچي ساکت نبوده ام. من هم درست مثل تو تسمه خورده ام. اما فقط يک اشتهاي احمقانه داشتم و آن اينکه در زير شلاقي که بر پيکر هردوي مان مي خورد من انتظار داشتم که تو دست مرا ببوسي واز تو مي خواستم تا قول بدهي که خمس سال آينده ات را فقط به من بدهي و من از تو يک سوم خمس را بگيرم و رسيد کامل بدهم. اين معاملات در زير شلاق صورت مي گرفت و آن شلاق بر پيکر هر دوي مان مي خورد. فياض عزيز ! من تمام راه ها را با تو بوده ام . تمام راه ها و بي راهه هاي تاريخ را.
اين مقدمات را گفتم تا به تو بگويم ، خويشتندار باش دوست من! همه سادات بد نبوده اند. همه آناني که سه کلمه اضافي بر اول نام شان اضافه مي کردند خائن نبوده اند هرچند در بين آنان هم خائن وجود داشت و هم خادم. تو گفته اي " سادات کرام هميشه در جهت مخالف حرکت هاي قومي هزاره بودند" . حتما از من انتظار نداري که دراين فرصت کم ، تاريخ را برايت ورق بزنم و نام ها را برايت تکرار کنم. تو خود مي داني که هر ملت و قومي ، هم چهره هاي خوب دارد و هم نا چهره هاي پليد. قضاوت يک جانبه در مورد يک قوم ، کار بخردانه اي نيست. حد اقل از تو انتظار ندارم که به خاطر چند معامله چي ، همه سادات را از دم تيغ بگذراني. هرچند من به جدا بودن هزاره و سادات از نظر قوميت باور ندارم و گمان مي کنم دلايل کافي براي يکپارچگي آنان از نظر قومي دارم و معتقدم که همه سادات هزاره از نظر قومي هزاره اند . به هر حال گناه نويسي تان با اين قاعده وسيع مرا واداشت تا اين رنجنامه را بنويسم. ما هم خوب داريم و هم بد . بنا براين عينک مطلق نگر و قلم مطلق نگار را به کناري بايد گذاشت و سره را از نا سره جدا بايد کرد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/12ساعت 7:0  توسط محمدحسین فیاض  |